الویت های زندگیم! - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 1:31
وقتی واژه مرگ رو نزدیکتر به خودت میبینی،چقدر زندگی رو دلچسب تر حس میکنی...با چشمای پف کرده رفتم سرکار و به همه گفتم کلی خوابیدم..و دوست نداشتم از محل کار بیام خونه...دوست داشتم اونجا باشم و ذهنم به هی
میخوام حرف بزنم - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 1:31
دارم خفه میشم.باید اینجا بگم..حجم افکاری که داره به سمتم هجوم میاره...باور نکردنیه...نمیخوام دیگه برم شهر دیگه..میخوام همینجا بمونم...پیش خانوادم....شاید برم هنر بخونم...برم دنبال هنگ درامبر دنبال ورزش....من هنوزم عاشقتم ولی شاید دیگه نخوام منتظرش بمونم..دوست دارم بچه دار بشم......مثل یه سیلی محکم ت...
بهش فکر میکنم حتی بیشتر از تو - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 1:31
فکر میکردم هیچ چیزی تو این دنیا برام مهمتر از تو نیست ولی انگار.... ریون،Ms،سرطان و یا حتی لوپوس....از این میز پر پیشنهاد باید کدوم یکی قسمت من بشه...لعنتی انقدر خونریزی دارم که نمیشه تا چهارشنبه برم
5نفر... - تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 1:31
فقط 6 نفر از ماجرای من خبرداشتن....و فقط شراره و دکتر خبرم رو میگرفتن.....راسته میگن دوستای واقعی آدم تو شرایط سخت مشخص میشن... من.نوشت:دکتر به شراره میگه این مدت هواش رو داشته باش،شراره طفلی هرشب دار