ریون،Ms،سرطان و یا حتی لوپوس....از این میز پر پیشنهاد باید کدوم یکی قسمت من بشه...
لعنتی انقدر خونریزی دارم که نمیشه تا چهارشنبه برم ام.آر.آی بگیرم....یه وقتایی میگم من که هیچ نشانه ای دیگه ای ندارم و یه وقتایی هم میگم نوریت اپتیک رو هم هرکسی نداره....یه وقتایی میگم فرضا چیزی هم در کار باشه...من نابودش میکنم...من میتونم....بعد یه صدایی تو دلم میگه من میخوام زنده بمونم و بغض میگیرتم.....
عاطفه امروز وسط شیفت گفت رفتی عکس بگیری...گفتم نه هنوز .یهو نگاش کردم و گفتم من میخوام زنده بمونم عاطی....نگام کرد با یه محبت خاص.....
خنده داره ولی این روزا فقط به این فکر میکنم من چی میخواستم از این دنیا؟ یهو یه چیزی ته دلم میگه بچه.....احمقانه ا ست ولی تازه فهمیدم من میخواستم مادر بشم....شاید بزرگترین آرزوم بوده...آرزویی که هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم...آرزویی که هیچ وقت حتی از بودنش اطلاعی نداشتم
خاله زنگ زد و داشت درباره شب ولنتاین محدثه حرف میزد..میگفت امین پاشده رفته تربت واسش دسته گل گرفته خوشحالش کنه....و من با خودم یه ریز فکر میکنم شب ولنتاین من چطور گذشت!
بدترین روز بود....شراره رو دیوانه کردم این روزا....
لامصب امروز هم هر بیماری زنگ میزد یا مغز و اعصاب میخواست یا میگفت من ام اس دارم....هرچقدر میخواستم بهش فکر نکنم..نمیشد.....انگار همه دست به یکی کرده بودن من رو داغون کنن...
نمیدونم اگه چیزی باشه چیکار کنم...میدونم به مامان بابام نمیگم....شاید به علی بگم....شایدم نه....علی خیلی احساسیه...بفهمه.داغون میشه...به اونم نمیگم....ولی میدونم به شراره میگم فقط....
آخ لعنتی ترین چهارشنبه عمرمم...همین چهارشنبه است....
برچسب:
نویسنده: محمد حسینی