+دوست ندارم معرفی نامه ها رو تحویل بدم،من و عقایدم و اونجا،شبیه تابلو کج واسه یه اتاقیم -میخوای بری شیراز!؟ +نه بیشتر دوست دارم واسه تورنتو درخواست بدم -مطمئنی؟ +نمیدونم چرا هرچی بیشتر میگذره بیشتر مطمن میشم...حس عقب موندگی بهم دست میده...وقتی خاله میاد با ذوق از مردی صحبت میکنه که دنبال دختر کارمنده واسه ازدواج....یا کلاس های احمقانه اخلاق شنبه ها....دلم سیگار میخواد..لب دریا....
برچسب:
نویسنده: محمد حسینی
برچسب:
نویسنده: محمد حسینی
برچسب:
نویسنده: محمد حسینی
برچسب:
نویسنده: محمد حسینی
برچسب:
نویسنده: محمد حسینی
صداش رو شنیدم...
خنده هاش رو...
و باز دلم ضعف کرد....
برچسب:
نویسنده: محمد حسینی
ترکیبی از خوشحالی ..اشک...ترس....سایه مرگ....و این سه سالی که زمستان هایش دیگر قشنگ نیست.....
برچسب:
نویسنده: محمد حسینی
شاید اگه تو سامانه 4030کار میکردم انقدر نگران نبودم...اونجا مخاطب پشت گوشیت رو نمیشناسی...و بهش امیدواری میدی...اما اینجا کیس هات دوستات و خانواده اتن...باهاشون کلی حرف میزنی...روحیه میدی و بعد از قطع کردن گوشی میخوای زار بزنی که اگه خدای نکرده یکی از اینا چیزیشون بشه من چی کار کنم...اونا آروم میشن و این تویی که نگران تر میشی....
خدایا کمک کن...دارم لبریز میشم....برادرم...خانواده ام...دوستام....و اون و خودم...که وسط آتیشیم...داریم بین مردن ها ،زندگی میکنیم.....بین استرس و نگرانی ها،امید میدیم....
برچسب:
نویسنده: محمد حسینی
گاه رفتارهایی از خودم سر میزند که برای خودم هم عجیب است...مثلا همین قطع کردن تمام راه های ارتباطیم با او.....کسی که دوسال دربه در دنبالش بودم...و تازه پیدا کرده بودمش...بعد این همه روز نبودنش ..ندیدنش...به او گفتم دوستش دارم ...صدایش را شنیدم ...و حالا این من بودم که دیگر نمیخواستم باشم...
او نه سرد بود نه گرم....شاید این بود که مرا بیشتر رنجاند.....نه میخواست و نه محکم گفت نمیخواهم....و این بی تکلیفیش بیشتر برایم حکم ترحم را داشت....و ترحمش تحقیرآمیز بود ...
برچسب:
نویسنده: محمد حسینی
فکر کنم آرامش و خونسردی الانم رو مرهون همنشینی با سانازم البته اختلالات هورمونی هم بی تاثیر نیست...
و در عجبم از آدم ها و این هجم از سوتفاهم ها و در نهایت کدورت های سخت....
من.نوشت:عجیب بود برام که ساناز بی مقدمه شروع کرد به تعریف کردن یکی از مهمترین اتفاق های زندگیش و عجیبتر خود ماجرا بود...
من.نوشت:دیشب برای اولین بار دوست داشتم سرکار باشم و پیش بچه ها تا در یک جمع خانوادگی
برچسب:
نویسنده: محمد حسینی
five feet apart فیلمی که میشه به عنوان یه پیشنهاد خوب درنظرش گرفت..
برچسب:
نویسنده: محمد حسینی
برچسب:
نویسنده: محمد حسینی
و دیشب آخرین شب بودن درکنار یکی از ناب ترین آدم های زندگیم بود...خداحافظی مثل دیدن خاک مرده است که سردی میاورد..برای همین ترجیح دادیم خداحافظی نکنیم.......ده سال از خودم بزرگتر بود...اما پرانرژی تر از من ... یاد پارسال ولنتاین کردیم که پیش هم بودیم....پارسال که گریه کردم برای زندگی...خدایابابت این آدم های بی نظیر زندگیم شکرت
برچسب:
نویسنده: محمد حسینی
+دوست ندارم معرفی نامه ها رو تحویل بدم،من و عقایدم و اونجا،شبیه تابلو کج واسه یه اتاقیم
-میخوای بری شیراز!؟
+نه بیشتر دوست دارم واسه تورنتو درخواست بدم
-مطمئنی؟
+نمیدونم چرا هرچی بیشتر میگذره بیشتر مطمن میشم...حس عقب موندگی بهم دست میده...وقتی خاله میاد با ذوق از مردی صحبت میکنه که دنبال دختر کارمنده واسه ازدواج....یا کلاس های احمقانه اخلاق شنبه ها....دلم سیگار میخواد..لب دریا....
برچسب:
نویسنده: محمد حسینی
"ماهی"رو میدیدم،تبلور روح من بود انگار....
همانقدر حساس......همانقدر ناامید.....همانقدر یخ زدگی
تلفنم زنگ خورد فهمیدم اوست اما بازم اصرار کردم خودش را معرفی کند..گفت عجب سرنوشتی داری.متعجب شدم از حرفش...گفتم چرا...داشت حرف میزد اما در گوش هایم فقط پژواک تپش قلبم بود.صدایش را نمیشنیدم..خوشحال نبودم از تماسش
از خواب پریدم...ساعت 3 صبح بود
اما هنوزم قلبم در تپش همان زنگ بود...
+امیدوارم پاسپورتم جور بشه...
برچسب:
نویسنده: محمد حسینی