"ماهی"رو میدیدم،تبلور روح من بود انگار....
همانقدر حساس......همانقدر ناامید.....همانقدر یخ زدگی
تلفنم زنگ خورد فهمیدم اوست اما بازم اصرار کردم خودش را معرفی کند..گفت عجب سرنوشتی داری.متعجب شدم از حرفش...گفتم چرا...داشت حرف میزد اما در گوش هایم فقط پژواک تپش قلبم بود.صدایش را نمیشنیدم..خوشحال نبودم از تماسش
از خواب پریدم...ساعت 3 صبح بود
اما هنوزم قلبم در تپش همان زنگ بود...
+امیدوارم پاسپورتم جور بشه...
برچسب:
نویسنده: محمد حسینی