رفتن
-
تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 14:20
+دوست ندارم معرفی نامه ها رو تحویل بدم،من و عقایدم و اونجا،شبیه تابلو کج واسه یه اتاقیم -میخوای بری شیراز!؟ +نه بیشتر دوست دارم واسه تورنتو درخواست بدم -مطمئنی؟ +نمیدونم چرا هرچی بیشتر میگذره بیشتر مطمن میشم...حس عقب موندگی بهم دست میده...وقتی خاله میاد با ذوق از مردی صحبت میکنه که دنبال دختر کارمند...
دنیا وفا ندارد، ای نور هر دو دیده
-
تاریخ: 1405/6/20 ساعت: 14:20
دریا دنیا وفا ندارد،ای نور هر دو دیده شاید اگه تو سامانه 4030کار میکردم انقدر نگران نبودم...اونجا مخاطب پشت گوشیت رو نمیشناسی...و بهش امیدواری میدی...اما اینجا کیس هات دوستات و خانواده اتن...باهاشون کلی حرف میزنی...روحیه میدی و بعد از قطع کردن گوشی میخوای زار بزنی که اگه خدای نکرده یکی از اینا چیزیش...
.
-
تاریخ: 1403/1/31 ساعت: 2:15
23آذرماه 1401 با رفتن به دیت از سر کنجکاوی مسیر زندگیم عوض شد و عاشق مردی شدم که برای رسسیدن بهش یکسال جنگیدمشب هایی که از شدت دلتنگی میترسیدم قلبم دووم نیاره و فرداش رو نبینه به سختی و طولانی تر از هرشبی گذشتو آخرشهریور سال بعدش شدم همسرشبهترین لحطه ها رو کنارش گذروندم.....حس گلی رو داشتم که داشت ج...
به وقت اردیبهشت
-
تاریخ: 1401/4/23 ساعت: 18:12
18اردیبهشت 1401:فقط به خاطر خوردن بستنی حاضر شدم...مطمن بودم زیاد خاص نیسترفتیم کافه ایران ایتالیا ...خیلی ریلکس بودم...تا دیدم نمیدونم چرا استرسی شدم...یکم صدام لرزید...کسی متوجه نشد جز خودمخیلی ریلکس نشست...خیلی خودمونی...اول رو به روش بودم...عذرخواهی کردم و اومدم پهلوش نشستم...تا استرسم کمتر بشها...
دومین دیدار
-
تاریخ: 1401/4/23 ساعت: 18:12
24سالم که شد وقتی رفتم سرکار حس کردم آنشرلی درونم کم کم مرد و مارریلای درونم زنده شدایمان کسیه که امروز باعث شد حس کنم آنشرلی درونم داره زنده میشهساعت 9ونیم شب پشت چراغ قرمز یه لحظه به نیم رخ صورتش نگاه کردمحس کردم چقدر مهر داره دلم بهش امروز کلی ازش سوال پرسیدم و همه رو جواب دادجز یکی که قرار شد بع...
بعد از دو سال و هفت ماه و 18روز
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 15:14
صداش رو شنیدم...خنده هاش رو...و باز دلم ضعف کرد....
عشق سال های کورنا
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 15:14
ترکیبی از خوشحالی ..اشک...ترس....سایه مرگ....و این سه سالی که زمستان هایش دیگر قشنگ نیست.....
دنیا وفا ندارد،ای نور هر دو دیده
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 15:14
شاید اگه تو سامانه 4030کار میکردم انقدر نگران نبودم...اونجا مخاطب پشت گوشیت رو نمیشناسی...و بهش امیدواری میدی...اما اینجا کیس هات دوستات و خانواده اتن...باهاشون کلی حرف میزنی...روحیه میدی و بعد از قطع کردن گوشی میخوای زار بزنی که اگه خدای نکرده یکی از اینا چیزیشون بشه من چی کار کنم...اونا آروم میشن ...
ترحم...
-
تاریخ: 1399/1/28 ساعت: 15:14
گاه رفتارهایی از خودم سر میزند که برای خودم هم عجیب است...مثلا همین قطع کردن تمام راه های ارتباطیم با او.....کسی که دوسال دربه در دنبالش بودم...و تازه پیدا کرده بودمش...بعد این همه روز نبودنش ..ندیدنش...به او گفتم دوستش دارم ...صدایش را شنیدم ...و حالا این من بودم که دیگر نمیخواستم باشم...او نه سرد ...
..
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:32
فکر کنم آرامش و خونسردی الانم رو مرهون همنشینی با سانازم البته اختلالات هورمونی هم بی تاثیر نیست...و در عجبم از آدم ها و این هجم از سوتفاهم ها و در نهایت کدورت های سخت.... من.نوشت:عجیب بود برام که ساناز بی مقدمه شروع کرد به تعریف کردن یکی از مهمترین اتفاق های زندگیش و عجیبتر خود ماجرا بود...من.نوشت:...
یک فیلم خوب
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:32
five feet apart فیلمی که میشه به عنوان یه پیشنهاد خوب درنظرش گرفت..
غول های فکری ما
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:32
مثل همین سقط جنین...10سال پیش فکر میکردم وحشتناکترین اتفاقی که میتواند برای یک زن بیوفتد این است که موجود زنده ای را در وجود خودش بکشد،موجودی از جنس نور،عشق و اما حالا فقط دفع چند گرم گوشت میدانمش...د
همکار دوست داشتنی...
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 6:32
و دیشب آخرین شب بودن درکنار یکی از ناب ترین آدم های زندگیم بود...خداحافظی مثل دیدن خاک مرده است که سردی میاورد..برای همین ترجیح دادیم خداحافظی نکنیم.......ده سال از خودم بزرگتر بود...اما پرانرژی تر از من ... یاد پارسال ولنتاین کردیم که پیش هم بودیم....پارسال که گریه کردم برای زندگی...خدایابابت این آ...
رفتن..
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:46
+دوست ندارم معرفی نامه ها رو تحویل بدم،من و عقایدم و اونجا،شبیه تابلو کج واسه یه اتاقیم-میخوای بری شیراز!؟+نه بیشتر دوست دارم واسه تورنتو درخواست بدم-مطمئنی؟+نمیدونم چرا هرچی بیشتر میگذره بیشتر مطمن میشم...حس عقب موندگی بهم دست میده...وقتی خاله میاد با ذوق از مردی صحبت میکنه که دنبال دختر کارمنده وا...
ماهی
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:46
"ماهی"رو میدیدم،تبلور روح من بود انگار....همانقدر حساس......همانقدر ناامید.....همانقدر یخ زدگیتلفنم زنگ خورد فهمیدم اوست اما بازم اصرار کردم خودش را معرفی کند..گفت عجب سرنوشتی داری.متعجب شدم از حرفش...گفتم چرا...داشت حرف میزد اما در گوش هایم فقط پژواک تپش قلبم بود.صدایش را نمیشنیدم..خوشحال نبودم از ...
ذهن بو داده
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:46
کلی کار نکرده که تا آخر هفته باید تحویل چاپخونه داده بشه و یک مغز کوچیک زنگ زدهبوی تعفن میده ذهنم،دریغ از یه ایده که بتونم اجراش کنم...
مرنجـان دلم را
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:46
بـه دنـبـــال محمـل چـنــان زار گریـمکـه از گریـهام نـاقـه در گـل نـشـینـد من.نوشت:چـنــان زار گریـم.....من.نوشت:خوشبختی یعنی شادی های کوچیک..مثلا بلیط کنسرت دریا دادور....
...
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:46
هیچ پروانه ای را در مشتم اسیر نکردم که زندگی اینگونه کرد با دل من.... من.نوشت:بودنت یک سال و رفتنت چند سال است....من.نوشت:گفتم چرا اینجوری عاشق شدم و اینجوری دلم شکست...شراره گفت ما هم زیاد آدمای خوبی نیستیم...ما هم دل شکستیم....ما هم احساس اونایی که به ما گفتن رو نادیده گرفتیم...با خودم فکر کردم نک...
همکار
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 1:31
یکی از سختی های کار کردن اینکه که باید با آدم هایی همکار باشی که به هیچ وجه نحوه زندگی،نحوه رفتار،پوشش و اعتقاداتش رو نه تنها قبول نداری که مشکل هم داری البته قطعا همه آدم ها میتونن کنار هم مسالمت آمی
من میخوام زنده بمونم..
-
تاریخ: 1397/11/28 ساعت: 1:31
چه زندگی احمقانه ای که تا دیروز به این فکر میکردم چظور بهش بگم دوستش دارم....چطور چاق بشم...چه روغنی بزنم ابروهام پرپشت تر میشه و امروز باید به این فکر کنم ام ار آی بگیرم..به این که قراره پشت اون عکس